گر نروم نیستم

< >

وقت است که باز آئی ...

چهارشنبه ۲ بهمن ۸۱

0

ای کاش چشمانم لیاقت می یافت که لحظه ای به جمالت روشن شود. حتی اگر این لحظه به قیمت جان باشد که نه فقط جان خود بلکه " بابی انت و امی " خریدارم. به خدا قسم که ما نیز از منتظران طلوع بی غروب خورشید مکه ایم.  

کاش می دانستی که انتظار من از سکون من نیست. انتظار رسم خوشایند من است برای عطش اساطیری ام به عروج.

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی


 
Home Powered by Movable type 2.64