|
|
< > | |||
|
|
|||
|
عروسکهایم را گرفت و گفت :تو دیگر بزرگ شده ای ....چشمهایم را گرفت و گفت :با هم ببینیم...دستهایم را گرفت و گفت:قشنگند ،مال من...ماهی هایم را گرفت و گفت:گناه دارند ،توی خشکی می میرند....اشکهایم را گرفت و گفت:من همراه توام اینها را می خواهی چکار؟؟...پاهایم را گرفت و گفت:با هم پرواز می کنیم...و بوسه یی گرفت و گفت :حالا یک زن شده ای! ... حالا که می خواهم همه ی اینها را از او پس بگیرم،خاطرش نیست کجا رهاشان کرده ومی گوید:می خواستی دست من نسپاریشان ،کسی مجبورت که نکرده بود...تازه ،تو که چیزی از دست نداده یی من سه سال زندگیم رو تلف کردم.. ... ـ باشه. چیز دیگری نگفتم و با همان یک جفت بالی که برایم مانده بود پرواز کردم.
|
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||