|
|
< > | |||
|
|
|||
|
یکی دو هفته هست که هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه . خودم هم تعجب می کنم ... من که آدمی بودم که بیشتر اوقات افکار مختلفی به ذهنم می رسید و اگه اونا رو نمی نوشتم احساس خفگی می کردم . توی این مدت احساس می کنم خالی الذهن شدم . اصلا نمی دونم چی می خوام . از چی ناراضی ام , از چی خوشم میاد , چه آرزویی دارم . دلم می خواد به کجا برسم . احساس می کنم که دلم هیچی نمی خواد . فقط دلش می خواد آروم و بدون هیچ دغدغه ای زندگیشو بکنه . دیگه ارزوهای بزرگ ندارم . فقط یه کم خسته ام . خسته ام و دلم می خواد کسی کاری به کارم نداشته باشه . دیگه عادت کردم به همه چیز . به یه روال عادی داشتن . به تکرار... به روزمرگی , به زندگی کردن . به زنده بودن . به همه اتفاقاتی که توی زندگی میفته . گرچه دل خوشی از زنده بودن ندارم . ولی باید سنگینی جسم خاکیمو تحمل کنم . وباهش بسازم . تا شاید روزی .... نمی خوام ناشکری کنم اصلا مشکل چندانی توی زندگی ندارم . فقط گله من از زندگیم اینه که زندگیم خیلی بی روح شده بدون شور و هیجان ... بدون اتفاق خاص . مثل یه خط ممتد و صاف . |
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||