|
|
< > | |||
|
|
|||
|
تو مغازه بودم که اومد تو اولین باری نبود که می دیدمش... قبلا با یکی از ذوستام دیده بودمش.. ازش خوشم اومده بود. اون هم منو دوست داشت یه دفعه اومد به سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد من جا خوردم اما اون بدون متعلی من رو گرفت و با دستی که دور کمرم انداخته بود به بیرون مغازه کشید با اینکه چندین تمایلی نداشتم اما من رو به خونشون برد... احساس می کردم به من نیاز داره و یه جورایی من رو می خواد.. من رو یواشکی برد تو اتاق خودش و من رو روی تخت هل داد بعد رفت جلوی آینه و خودش رو نگاه کرد. کم کم مانتوش رو در آورد و به گوشه ای انداخت و روسریش رو از در آویزون کرد با نگاهی هوس آمیز به من پیراهنش رو در آورد و گفت من تشنه توام من تو رو می خوام من چیزی نگفتم ناگهان به سمت من اومد و کلاهم رو برداشت دستاشو دور کمرم به هم رسوند و در حالی که دستش دور کمرم حلقه بود رو تخت دراز کشید... من هم به ناچار همین کار رو کردم پس از گفتن یا کشیدن یک آه لبش رو روی لبم گذاشت یک بوسه طولانی . یک تشنگی حقیقی . یک نیاز واقعی.. و یک هوس کنترل ناپذیر....... پس از چند لحظه احساس کردم دیگه به من نیاز نداره!!! دیگه من رو نمیخواست!!! دیگه من مورد علاقش نبودم.!!! لباش رو از روی لبم برداشت دیگه ارضاء سده بود یک نیاز که یه بی نیازی و یک تشنگی که به سیرابی منجر شده بود با حرکت زشتی من رو به گوشه اتاق پرتاب کرد من هم گوشه اتاق افتادم... اون من رو نادیده گرفت... آری اون من رو شکست.. اون وجود مرا شکست.. شکستی حقیقی... دیگه نمی توانستم تکان بخورم. مات و مبهوت مونده بودم خوذش گذاشت و از اتاق رفت بیرون ... و این مادرش بود که بعد چنذ لحظه اومد و منو جمع و جور کرد که در نهایت من رو مثل یک آشغال از خونشون بیرون انداخت آیا واقغا حق من این بووووووووود؟؟؟؟؟ فقط به خاطر اینکه من یک شیشه نوشابه بودم |
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||