|
|
< > | |||
|
|
|||
|
در به روی پاشنه چرخید و ضجه های لولای آن، سکوت غریبانه زن را بر هم زد. اشعههای نور به درون سلول خالی از نور و تهی از امید زن تابیدن گرفت. زن که تا آن لحضه در گوشهای بین دو دیوار کز کرده بود، تکانی خورد و به سختی کوشید تا چشمان خویش را باز نگه دارد. روبروی او در میان پرتو نور، دستهای از امواج به انتها می رسید و در امتداد آن، صورت مردی چهارشانه، کمی چاق، با پیراهنی سفید که تا روی شلوارش کشیده بود، ته ریشی به صورت و انگشتری در دست نمایان بود. مرد از پشت عینک ته استکانی اش با نگاهی که نه مبهم و نه دل سوزانه بود، نه مهربانانه و نه غضبناک، به ضورت زن نگریست. و جز دو کلمه چیزی نگفت ؛ «حکم دادگاه» |
||||