گر نروم نیستم

< >

قاتل

شنبه ۲۵ مرداد ۸۲

0

در به روی پاشنه چرخید و ضجه های لولای آن، سکوت غریبانه زن را بر هم زد. اشعه‌های نور به درون سلول خالی از نور و تهی از امید زن تابیدن گرفت. زن که تا آن لحضه در گوشه‌ای بین دو دیوار کز کرده بود، تکانی خورد و به سختی کوشید تا چشمان خویش را باز نگه دارد. روبروی او در میان پرتو نور، دسته‌ای از امواج به انتها می رسید و در امتداد آن، صورت مردی چهارشانه، کمی چاق، با پیراهنی سفید که تا روی شلوارش کشیده بود، ته ریشی به صورت و انگشتری در دست نمایان بود. مرد از پشت عینک‌ ته استکانی اش با نگاهی که نه مبهم و نه دل سوزانه بود، نه مهربانانه و نه غضبناک، به ضورت زن نگریست. و جز دو کلمه چیزی نگفت ؛ «حکم دادگاه»

امیدی آمیخته با ترس، زن را از جای بلند کرد و توانش بخشید تا نامه را دریافت کند. زن، نامه را باز کرد و در همان نگاه نخست چشمانش از حرکت باز ایستاد، صورتش به زردی گرائید و بر لبانش چون کویری خشک سله نشست. «اشد مجازات، قصاص، اعدام»

زن دیگر به هیچ چیز نمی‌اندیشید، در نگاه او همه چیز بی اهمیت بود. و هیچ خاطره‌ای را در ذهن مرور نمی‌کرد. نگاهش بر روی کاغذ خیره بود، در حالی که هیچ نمی خواند. متوجه هیچ چیز نبود و حتی ناپدید شدن امواج نور را درک نکرده بود و نمی‌دانست که مرد هنگام رفتن به او نیشخند زده بود. او به هیچ وجه پشیمان نبود و قتل شرافتمندانه‌ای که کرده بود، آزارش نمی داد. به آن هم نمی‌بالید. چرا که نگران بود. نگران یک چیز، دختر پانزده ساله اش ...!

 







 


 
Home Powered by Movable type 2.64