گر نروم نیستم

< >

سرگذشت یک جوان پدرسوخته

دوشنبه ۵ مرداد ۸۳

0

مكان : پاساژ آرین .

جواد پشت یه میز نشسته و داره كافه گلاسشو هم میزنه ، یه دخترِ نسبتا خوش قیافه هم اونور میز نشسته و داره بهش لبخند میزنه ، جواد ادامه میده : آره ، دیروز از آنتالیا اومدم ، من هر وقت دلم میگیره میرم آنتالیا.
- اِ ، كدوم هتل رفته بودین؟
- الخلیج.
-الخلیج كه تو دبیِ؟!
- اِ ، آ ، آره ، اشتباه كردم ، رفته بودم دبی.
-آهان.
((صحبت ادامه پیدا میكند و جواد همچنان كم نمی آورد))

چند ساعت بعد :
جواد : یا آلله!
-مرض! كدوم گوری بودی تاحالا؟
- رفته بودم دنبال كار.
- اِ ، پس چرا بویِ سیگار میدی؟
- نه ، آخه این یارو كه میرم پیشش سیگاریه ، دودش رو طرف من فوت كرد ، پیرهنم بو گرفت.
- وا كن!
((دهنش رو باز می كند ، پدرش دهنش را بو می كند ، صدایِ چَك به گوش می رسد))
- آی!
-آی و مرض! آی و كوفت! آی و ... (سانسور) ، ...
....
((بقیه مكالمه دعوایِ بین پدر و پسر است‌

((فردا ظهر : ))
جواد داره میره سر خیابون كه دربست بگیره ، صحنه‌ای میبینه كه سرجاش میخكوب میشه ، داداش صفدرش داره با یه ضعیفه صحبت میكنه.
برقی در چشماش می درخشه و راهش رو ادامه میده.
- دربست ، توپخونه!
- ۱۰۰۰ تومن.
- دیروز با ۵۰۰ تومن رفتم .
- دیروز ، دیروز بوده ، بنزین گرون شده.

 







 


 
Home Powered by Movable type 2.64