|
|
< > | |||
|
|
|||
|
اما... اما آنچه نباید میشد اتفاق افتاد. هیچ یك ندانستیم از كجا و چگونه. هر یك از ما بی این كه تیغی از نیام بركشد، با نیرنگی به زانو در آمد. كامسا به نغمهی موهوم زنی مسحور شد، موركان را وعدهی فرمانروایی دادند، تالیس را به انبوه كیسههای طلا و اشتاك را به خوراكیهای چرب و شیرین. موردین آسودگی و خوشگذرانی را برگزید. هوراك به گیاهان جهنمی مخدر دل بست و گرزش را هم فروخت، آزیرا چنان به قمار افتاد كه همه را از یاد برد. من ماندم. چیزی نبود كه مرا بفریبد. نه سحری و نه جادویی... همچنان ایستاده بودم. همهمهای در جمع شیاطین كه مرا نظاره میكردند، برپا شده بود. مشاورین شیطان خشمگین بودند. هیچ یك از اینها بر من كارساز نبود. تنها خود شیطان بود كه میتوانست این معما را حل كند. |
||||
|
محمد سلام: واقعا زيبا بود.بعضا مي توانيم بعضي از مشکلات جامعه خودمون رو در اين پست شما ببينيم. با آرزوي موفقيت ۲۹/۳/۸۳ گلناز ...چه قدر دوست دارم در سکوت بينديشم...به تهي سرشار اين...قلم بسيار توانايي داريد٬ براتون آرزوي موفقيت مي کنم! ۲۹/۳/۸۳ سارا و گاهي اوقات باهيچ هم ميشود زندگي کرد.. و همچنين بدون هيچ..! ۲۸/۳/۸۳ باران اگر جماعت پر از ريا و فريب باشد ترجيح مي دهم هيچ وقت رنگ جماعت نشوم ۲۸/۳/۸۳ ريحانه فکر کن ببين تو چرا اسير هيچي نشدی؟!؟!؟! ۲۷/۳/۸۳ |
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||