|
این چهار روز یعنی از شنبه ۱۰ اردیبهشت تا ۳ شنبه ۱۳ اردیبهشت در همدان و میهمان دانشگاه بوعلی سینا بودم. نخستین جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس ایران برگزار شد و با همه کمی ها و کاستی ها شاید بشود گفت که عالی بود. خیلی فکر کردم که چه گزارشی از همدان بنویسم. قوانلو هم برایم کامنت گذاشته که منتظر بوده من در مورد همدان چیزی بنویسم. به این نتیجه رسیدم که فقط نکات مهمی را که وجود داشته بیان کنم و از افراد و موقعیتشان در همدان نام ببرم. فکر کنم همین کافی و گویا باشد.
- یک اتوبوس بلاگرها را از تهران به همدان می برد. شهرستانی ها باید خودشان دست به کار شوند. در اتوبوس عین آقاها فقط نشسته بودم و پس کله جلویی را نگاه می کردم.
- آقایان و خانم ها را در ۲ محل جداگانه استقرار داده اند. من ولی همراه بچه های خبرگزاری ها به یک محل سوم منتقل شدم. با علی لطفی و آرش کریم بیگی هم اتاقی ام. منتهی آرش هنوز پیدایش نیست. بلافاصله بعد از استقرار به مراسم افتتاحیه رفتیم.
- مراسم افتتاحیه پر است از سخنرانی. تنها سخنرانی که سعی می کند جو خشک جلسه را بشکند، محمد علی ابطحی ست. روی سن میزی برای سخنرانان نگذاشته اند و ابطحی گله می کند که این شکلی تمام ابعاد وجودی اش را همه می بینند. کلیپی هم پخش می شود که در نوع خودش جالب است. از همین کلیپ می شود فهمید که جشنواره ای سیاسی در انتظارمان است. یاس نوی مچاله شده. انتخابات ۱ اسفند و خیلی چیزهای دیگر. یادمان نرود که اکثریت دانشجویان برگزار کننده، جزء دفتر تحکیم طیف علامه اند.
- روز دوم، میزگرد حقوق رسانه ها با حضور دکتر دادخواه و عیسی سحرخیز برگزار می شود. حرصم در می آید که این ها همه اش می خواهند وبلاگ ها را به جرگه طرفداران خودشان منصوب کنند. علیه سحرخیز موضع می گیرم. بچه ها هم همین کار را می کنند. چند تا سوتی بد هم بلاگرها می دهند که همین باعث می شود تقریبا توی میزگرد بازنده شویم. نکته جالب دیگر این است که سحرخیز رسما بلاگرها را به نافرمانی مدنی دعوت می کند که برای همین حرف می توانند محاکمه اش کنند.
- همه ی بلاگرها اینجا ادعای با تجربگی و قدمت دارند. بعضی ها آنقدر قدمت دارند که حتی عمر وبلاگشان از عمر خود پدیده وبلاگ هم بیشتر است. یکی می گوید من از سال ۷۹ وبلاگ می نویسم. در حالی که اولین وبلاگ فارسی سال ۸۰ پا گرفت. یکی دیگر می گوید از سال ۸۰ در پرشین بلاگ می نویسد. در حالی که پرشین بلاگ از خرداد ۸۱ کارش را شروع کرده. خلاصه از این سوتی ها فراوان است. با بررسی هایی که من کردم، با تجربه ترین بلاگری که در این جمع بود، جلال خودمان است از خرداد ۱۳۸۱.
- یک جریانی مرتب می خواهد جشنواره را سیاسی کند. زمزمه هایی به گوش می رسد که پیام معین را می خواهند در جشنواره قرائت کنند. این کار قانونی نیست. چون این تریبون یک تریبون دولتی ست.
- واقعا دست بچه های همدان درد نکند. تا یاد زحماتشان می افتم، اول از همه نام آقای قاضی سعید یادم می آید و آقای امیرحسینی که همیشه در حال دویدن بودند. دبیران جشنواره هم دوست داشتنی هستند و تلاش گر. نوید لطیفی و یحیی صفی آریان را عرض می کنم.
- روز سوم بعد از چند سخنرانی تریبون آزاد برگزار می شود. پیشنهاد می کنم بلاگرها خودشان جلسه را مدیریت کنند و همین اتفاق هم می افتد. بچه ها اول خودم را برای مدیریت جلسه پیشنهاد می کنند. ولی خود من نظرم روی مجید غلامی ست. خلاصه از آقایان مجید و از خانم ها عسل را می فرستیم پشت تریبون. این قسمت شاید قشنگ ترین بخش ماجراست. یک تریبون آزاد با حضور همه بلاگرها. بحث به خوبی شروع می شود و به خوبی هم پیش می رود. هر کس حق دارد ۳ دقیقه صحبت کند. موضوعات زیادی پیش کشیده می شود. در همین حین نامه ای به عسل می رسد و او پایین می رود و به جایش «حالا خودم حرف می زنم» می رود پشت تریبون. بلاگرها اعتراض می کنند. «حالا خودم حرف می زنم»، شروع می کند به دفاع از داوران و پاسخ دادن به نقدهای بچه های بلاگر. در حالی که فقط باید نظم را برقرار کند و در جایگاه پاسخ گویی نیست. نماینده ما را ناراحت می کنند و او از پشت تریبون پایین می آید. بدون این که قصدی داشته باشم بلند می شوم و از جلسه بیرون می روم. ناگهان دیدم پشت سرم خیلی از بچه ها خارج شده اند. من هم دیدم فرصت خوبی ست. گفتم تا نماینده ما به جایگاه نرود بر نمی گردیم. خلاصه مجید را پشت تریبون فرستادیم و آن خانم را پایین آوردیم. بحث ادامه پیدا می کند. در مورد پرونده وبلاگ نویسان صحبتی می کنم که امید معماریان اعتراض می کند. البته بعدا یادداشتی برایش نوشتم که قضیه فیصله پیدا کند. و خلاصه در نهایت تریبون آزاد به پایان می رسد و جو آرام می شود.
- رضا شکرالهی را خیلی دوست داشتم که از نزدیک ببینم. نادر پناه زاده خیلی از خوابگرد برایمان تعریف کرده بود. شهاب مباشری هم بود. دلم برای شهاب و سبیلش تنگ شده بود. از جشنواره رسانه های دیجیتالی دیگر شهاب را ندیده بودم. خلاصه این جشنواره تعمتی بود برای دیدن خیلی ها.
- در طول جشنواره حراست دانشگاه همدان به پوشش سارای سیاهه و عسل گیر داد. بیچاره ها مشکلی از نظر پوشش نداشتند. ولی خوب دیگه ... اسمش روشه ..... حراست.
- مراسم اختتامیه برگزار می شود. با وجود بحثی که با داوران حوزه سیاسی اجتماعی کرده ام، بعید می دانم که جزء برندگان باشم. اما وبلاگ شرح هم در حوزه اجتماعی و سیاسی در جایگاه سوم می ایستد و تندیس می گیرد. آنجا هم گفتم و باید اینجا هم بگویم که این رتبه بندی برآیند همه وبلاگ های فارسی نیست. چه بسا وبلاگ هایی که اگر بودند، شرح بیستم هم نمی شد. (خبر ایسنا در این رابطه)
- وبلاگ «حالا خودم حرف می زنم» هم از هیات داوران و برگزار کنندگان جشنواره در تریبون آزاد بسیار دفاع کرده بود، مورد تقدیر قرار می گیرد. در کل به داوری هیچ اعتراضی نشد. فقط موقعی که این خانم بالا رفت، صدای دست زدن ها و تشویق ها، یک چهارم شد.
- مهسا همیشه بهار از طریق نادر برایم سلام و تبریک فرستاده بود که چون دقیقا در لحظه عصبانیت به گوشم رسید، واقعا خوشحالم کرد.
- شب قبل از افتتاحیه هم در جمع بلاگرها گفتم و حالا هم باید بگویم که اصلا رتبه بندی وبلاگ ها کار درستی نیست و حضور من هم در همدان بیشتر از همه به قصد حضور در جمع بلاگرها و دیدار آنها از نزدیک بود.
- از امیر به عنوان یکی از فعالان حوزه آی تی تقدیر شد و تندیسی هم به او اختصاص دادند که جلال را برای گرفتنش بالا فرستادم. حالا هم اگر امیر تندیسش را می خواهد باید شیرینی بدهد. دقیقا همان موقع که برای امیر دست می زدند هم به امیر زنگ زدم و خودش صدای دست زدن را شنید. واقعا امیر مستحق تقدیر است.
- ایسنا مطابق معمول سوتی داده و در خبر اولیه اش نام وبلاگ من را به اشتباه، شرق آورده است. آخر عمو جان شرق که روزنامه بود. تو از خودش انسانیت نداری ؟ تو همون بودی که به خیال خودش سرویس وبلاگ شدی. ایسنا تو هم ؟؟؟؟
- توی اتوبوس و برای بازگشت به تهران قصد داشتیم بخوابیم. اما باز هم «حالا خودم حرف می زنم» و گروه رفقایشان سعی می کنند اذیتمان کنند. دم در مهمانسرا ۱ ساعت معطلمان می کنند و همین باعث می شود خون بر و بچه های بلاگر به جوش بیاید. برای همین در طول سفر ۳ تا شعر طنز گفتم و بچه ها به شکل سرود آن را اجرا کردند و به این ترتیب به بلاگرهای ردیف جلو و یکی دوتا خبرنگار خودفروخته اعتراض کردیم. (به جون خودم علی و آرش رو نمی گم.)
حالا جانم برایتان بگوید از آدم ها و حال و هوایشان در جشنواره :
- شلخته ترین رئیس جمهور دنیا یا همان عمو نادر خودمان شاید اولین کسی باشد که بخواهم از او حرف بزنم. چقدر این آدم دوست داشتنی ست و چقدر به دل می نشیند. خدا کند که بتواند در قرارهای جمعه ما شرکت کند تا دیدارش را از دست ندهم. حمزه غالبی ریش را به باد داده و حسابی با عکسی که از او دیده ام تفاوت می کند. درست است که نام مرا در وبلاگش، حسین منصوری زده اما پسر خوبی ست و بین همه دوستانی که در جشنواره دیدم، جزء منطقی ترین هاست. عسل صدای فوق العاده ای دارد. با مادرش به جشنواره آمده و به نظر من در داوری حوزه تخصصی حقش را خورده اند. در طول راه بازگشت به تهران بارها و بارها برایمان آواز خواند و ما لذت بردیم. مخصوصا مرا ببوس را که خواند، همه مان را هوایی کرد. (راستی آیدین جان بابا یه لحظه بیا). قوانلو قاجار سخنرانی داشت. در سخنرانی اش نبودم چون رفته بودم بازار برای خرید کوزه سفالی. ولی بعدا پشیمان شدم چون شنیدم شخرانی خوب و مفیدی کرده. یک نکته بسیار مثبت در وجود مصطفی قوانلو هست و آن اینکه به متن بیش از حاشیه می پردازد. توی تریبون آزاد هم داخل بحث حرف زد و مفید. مجید غلامی آنقدر تخصصی وبلاگ می نویسد که اصلا نمی شود راجع به خوب یا بد بودن کارش نظری داد. ولی خودش فوق العاده است. توان مدیریتش بالاست. خوب حرف می زند. و در کنارش بودن احساس داشتن یک همراه مطمئن را به آدمی منتقل می کند. آیدین دانشجوی شریف است. دیگر خودتان حسابش را بکنید یک دانشجوی شریف چطور وسط ما درس نخوان ها تاب آورده است. با من میانه خوبی دارد ولی از ترس اینکه عکس هایش را بدون کپی رایت به جیب بزنیم، به ما عکس ها خوشگلش را نمی دهد. بابا ما خودمان عکاسیم. (دیییییییییی). محمد صالح مفتاح هم هست. محمد صالح از آن بچه مذهبی هاییست که نمونه شان توی زمانه ما کمتر پیدا می شود. با همه اصول گرایی اش، تحمل مخالفش حرف ندارد. همین الان هم که می نویسم کلی دلم برایش تنگ شده است. راستی وقتی به تهران رسیدیم، لحظه آخر جلو آمد و یک گلدان فوق العاده قشنگ به من هدیه کرد که تا همیشه نگهش می دارم. امیرحسین، عمو حمید نبود. اما همه را به این توهم انداخته بود که عمو حمید است. حتی من هم ۲ سال پیش در قرار وبلاگی ۱۵ اسفند ۸۲ یک عکسی از امیرحسین انداختم و نوشتم که این آقا عمو حمید است. دلیلش هم عکسی بود که آبکش از امیر منتشر کرده بود تا او را عموحمید جا بزند و خلاصه مشخص شد که او یک امیرحسین بیشتر نیست. امید معماریان شاید الان از دست من دلگیر باشد. به خاطر برخوردی که در تریبون آزاد با هم داشتیم. ولی از طریق یکی از دوستانم که امید را خوب می شناسد -و بدون اینکه رابطه ای با او داشته باشم- پیگیر روند فعالیتش هستم. خدا کند که دیگر برایش مشکلاتی مشابه آنچه که گذشته پیش نیاید. خیلی ها به من گفتند وقتی الپر داور بخش سیاسی اجتماعی باشد به تو خروس قندی هم نمی دهند. ولی اشتباه کردند. البته معلوم نیست. شاید الپر به من رای نداده باشد. شاید هم داده باشد. اگر رای نداده که هیچی. اگر هم داده کاش یهو یه کاری می کرد اول می شدم. (به این می گن آدم پر رو). امید محدث شاید بلاگر معروف و سرشناسی نباشد و شاید وبلاگش بیشتر مایه خجالت باشد تا آبرو. اما خودش یک وبلاگ طنز به تمام عیار است. خدا می داند که چقدر در تقلید صدا و سخنرانی و بازی با کلمات مهارت دارد. در تریبون آزاد بلاگرها هم همین کارش موجب شد تا از تصویرش در کلیپ جشنواره استفاده شود. تصورش را بکنید یک پسری که حرف زدن معمولی اش هم خنده دار است، وسط یک بحث جدی از جایش بلند شود و سعی کند در یک جمله از کلمات عربی و فلسفی استفاده کند. طراحی فقط طراحی سعید قاسمی. یکی از بچه هایی که هم خودش و هم کراواتش را همه دوست داشتند و مرتب هم دستش می انداختند سعید بود. ارتفاع صفر در حوزه فرهنگی و ادبی جایزه دوم را گرفت. چقدر پسر خوبی بود. مخصوصا که برادر فرهیخته ای مثل ارداویرف داشت. محمد عطا پسر خوب و فرهیخته ایست. راجع به حوزه های مورد علاقه من مطلع است و بیهوده گویی نمی کند. گرچه در تریبون آزاد در جناح فکری ما نبود ولی نمی شود منکر تواناییش شد. آقای خامنه ای سلام !!!! همه می خواهند بدانند صاحب وبلاگی با این اسم عجیب و غریب کیست ؟ مسئولین اهدای جوایز در حوزه اجتماعی و سیاسی هم ذوق به خرج دادند و به عنوان جالب ترین نام، از او تقدیر کردند. احسان و هزاره سوم در حوزه ای که وبلاگ من هم شرکت داشت، وبلاگ برتر شد. انصافا استحقاقش از من بیشتر است. برون کا مرتب من را به یاد کاملیا می انداخت. دختر دوست داشتنی و مهربان و ساکتی بود. مخصوصا که در طول مسیر هم تریح داد که همراه گروه ما باشد تا اپوزیسیون پاچه خوارها. محمد تنها کسی بود که فعالیت های من را در جهت فارسی سازی ام تی نسخه قدیمی دید و به من تبریک گفت. برای همین من محمد را خیلی دوست دارم. علی لطفی یا همان آدم نمای پارانوئیدی، خبرنگار سرویس وبلاگ های ایسناست. پسر خوب و بهداشتی و محافظه کاری هم هست. ما هر دفعه این علی را دیدم داشت خبر مخابره می کرد. با موبایل ... اس ام اس ... فاکس ... و حتی از دستشویی. سورئالیست. نمی شود این آدم را به چند جمله وصف کرد. پر جنب و جوش و است و البته کاری به کار کسی ندارد. اگر واقعا قرار و مدارهایمان در مورد نسخه انگلیسی شرقیان محقق شود، در آینده بیشتر او را خواهم شناخت. «ریاضیات زیباست» یک جورهایی شبیه مغز متفکرها بود. بدون نقشه جایی نمی رفت و شده بود راهیاب گروه برای خرید. شاسوسا پاچه خوار و دختر باز و محافظه کار است. خدا وکیلی فحش دیگری به ذهنم الان نمی رسد. ولی به خاطر همان آدم فروشی توی اتوبوس می شود تا آخر عمر محاکمه اش کرد. (محض شوخی عرض کردم). بنیامین به گفته خودش ۳۰۰۰۰ بار به من سلام و خسته نباشید گفت. تازه با من هم عکس گرفت و من فکر کردم پرویز پرستویی ام.
خلاصه خیلی های دیگر هم هستند که شاید فراموششان کرده باشم. شاید دیگر چنین اتفاقی در مملکت ما به این زودی ها نیفتد. به قول جلال انگار همه چیز را خواب دیده ایم. راستی بچه های هم قطار همه با هم با صدای اپرایی بخوانید : حالا خودم حرف می زنم .... حرفای بد بد می زنم ..... حرفای من تندیس داره .... جایزه و ساندیس داره .....
پی نوشت : تندیسمون این شکلیه !!!!
خارج از بحث : بابا فرناز ... بابا بی گدا ... بابا ولایت با کلاس !!!!!
تکمیلیه : ۱- متن خبر سینا در این رابطه ۲- متن خبر هموطن سلام در این رابطه ۳- روایت خوابگرد از جشنواره ۴- سفرنامه امید محدث ۱ و ۲ ۵- شبه گزارش امید معماریان ۶- شبه گزارش مصطفی قوانلو قاجار ۷- گزارش حسین از جشنواره ۸- خبر ایسنا در این رابطه ۹- گزارش برون کا از جشنواره ۱۰- گالری عکسهای هرم از جشنواره
|