گر نروم نیستم

< >

برای دوم خرداد ۸ ساله‌ی ما

دوشنبه ۲ خرداد ۸۴

7

چند دقیقه‌ایست که در اتاق قدم می‌زنم تا دقیقا بدانم در این روز خاص چه باید نوشت ؟ اصلا در برابر این سوال هستم که آیا باید برای دوم خرداد چیزی بنویسم ؟ یا این روز را هم مثل یک روز عادی تلقی کنم و بگذرم. آیا این فقط یک نوستالژی کودکانه است که یادآوری‌اش غم انگیز و تاثر بار است ؟ آیا یک خاطره ؟ یا یک ...!!!

دوم خرداد، سالروز تولد کودکی‌ست که مادران و پدران بسیار جوانی داشت. سالروز تولد کودکی، که امسال ۸ ساله می‌شود، در حالی که پدران و مادرانش را بیش از هشتاد سال پیر کرده است. کودک شلوغ و بازیگوشی که می‌خواست و می‌خواهد که همه چیز را خودش بیازماید.  



دوم خرداد ما، امروز ۸ ساله شد و در سالروز تولدش، باز هم کادوی نامیمون دیگری رسید. دوم خرداد ما بدون جشن و کیک و شمع و روبان، امروز هشت ساله شد و ما هشتاد ساله شدیم. به خاطر متولد کردن چنین کودکی، سرزنش شدیم و سیلی خوردیم و اهانت شنیدیم. بسیاری از ما آنقدر تحت فشار قرار گرفتند که کودک نو پا و بی پناه را رها کردند و رفتند به امان خدا. بسیاری از ما نسخه‌های تربیتی عجیب و غریب پیچیدند و کودکمان را بیمار و افسرده کردند. خیلی‌ها نگذاشتند ما کودکی داشته باشیم. زدند و کوبیدند و خراب کردند. کتاب‌هایش را آتش زدند و مادران و پدرانش را مجازات کردند.

و حالا ما مانده‌ایم. ما که هنوز هم فکر می‌کنیم، این کودک نازنین و پر سر و صدای ما، افق روشنی را پیش روی خود دارد. ما که برایش هر شب کتاب خواندیم و لالایی سرودیم. ما که دوست داشتیم فرزندمان نه خسته و پریشان و افسرده باشد، نه آشوب گر و تندخو و بد سرشت. حالا فقط ما مانده‌ایم. ما که از روز نخست هم می‌دانستیم، هیچ کودکی توی دنیا، ۸ ساله به بار نمی‌نشیند.

پی نوشت : و من یک سالگرد دیگر هم دارم. دیروز اول خرداد بود. اول خرداد ۱۳۸۳، روزی بود که پنج تا آدم مختلف از پنج جای مختلف، روی چمن دانشگاه تهران دور هم جمع شدند تا کارهای تازه بکنند. پرستو سرمدی بود و علی پیرحسن لو بود و جلال افشار بود و مریم میرزا بود و ... من. ما پنج تا آدم جورواجور، با فکر‌های جورواجور، نشستیم که یک کار جمعی بکنیم. اما غافل بودیم که به قول مریم، روزگار اتفاقات دیگری را برایمان در نظر گرفته بود. این جمع پنج نفره هیچ وقت کاری نکرد. اما برای خود من سرآغاز بسیاری اتفاقات، بسیاری دوستی‌ها، بسیاری سوءتفاهم‌ها و بسیاری آموخته‌ها شد. و حالا در سالگرد این اتفاق، علی گوشه بیمارستان است و به گمانم دارد ناله می‌کند. دعا کنید که علی از بیمارستان مرخص شود.

پی‌نوشت ۲: کاریکاتور از هادی حیدری عزیز. لینک مستقیم اثر در هادی‌تونز.

 







 


arash سلام خسته نباشيد سال نو مبارک سالم باشيد ۲۷/۱۲/۸۴

مريم تو يه تيکه اي دفعه ي آخر که ديدمت بهم انداختي که تا تهش گرفتم برادرم! متاسفم که گاهي با پررويي تمام سر خودم رو به سنگ مي کوبم که باورم بشه آيا همچنان سنگ سفت است يا خير، چون انگار ديگران هم درگير ماجراهايم مي شوند... ضمنا بابا حافظه! ۱۰/۳/۸۴

حسام من ايمانم را به خود تسليم ميكنم . من به دنبال قاتل درون خود به قضاوت نشسته ام . هميشه پيش از آنكه فكر كني مي ميري ... ۸/۳/۸۴

علي اين داستان را از خودت يک بار دي هم شنيده بودم؟ برام جالب بود... چرا کامل نگفتي مي خواستين چي کار کنين؟ اينطوري خيلي جالب تر مي شد...(راستي بهت لينک دادم حسينَ بعدشم يکمي فکر کردم گفتم بگم گذشته را بيخيال بهتر... بعدشم بازم گفتم بگم از طرف من ببخشيد بهتره... بعدشم بگم که بي خيال... بعدشم بگم ... همين...) ۴/۳/۸۴

فرزاد مشیری دانشگاه بوعلی سينا همدان روز پر التهابی را تجربه کرد. سراسر کلاس های صبح تعطيل و جمعيتی حدود 2000 درسردر دانشکده علوم پايه در اعتراض به عملکرد شورای نگهبان توهين روزنامه کيهان به محيط آموزشی دانشگاه بو علی و احضار رياست دانشگاه به مجلس شورای اسلامی و همچنين توهين کوچک زاده به خبرنگاران تجمع کردند. اين تحصن که با استقبال دانشجويان برگزار شد شرکت کنندگان خوستار عدم شرکت در انتخابات فرمايشی شدند.اين تجمع با در فضايی برگزار شد که انصار و لباس شخصی ها در بيرون دانشگاه حضور داشتند و هر لحظه احتمال حمله آنها وجود داشت ۳/۳/۸۴

بانوي باران انتخابات برای ما یاد آور شور و هیجان در دو خرداد است ولی از اون همه هیجان امروز روحی خسته و فرسوده چیزی نصیب ما نشده است ۳/۳/۸۴

پریسا بهتر بود تيتر ميزدي براي دوم خرداد جوانمرگ ۲/۳/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64