|
خیلی پیشترها، وقتی که هنوز سنم را میتوانستم با انگشتان یک دست حساب کنم، فکر میکردم که چتر یک وسیله اشرافیست و فقط متمولها و ثروتمندان هستند که چتر دارند. توی خیابان هم همیشه در دلم، به آنها که چتر داشتند ناسزا میگفتم و از صمیم قلب برای آنها که چتر نداشتند دل میسوزاندم. و بعدها فهمیدم که چتر داشتن یا نداشتن، رسم ناگزیر زمانه ماست. همانطور که سرپناه داشتن یا نداشتن، غذا داشتن یا نداشتن، محبت داشتن یا نداشتن، آزاد بودن یا نبودن ...
پینوشت : عکس از خودم.
تکمیلیه : راستی اصلا حواسم نبود. شرح سه سالش تمام شد و وارد چهار سالگی شد. پارسال عجب سالگرد پر طمطراقی برایش گرفتم. و امسال چهقدر بیتفاوت از کنارش میگذرم. یادش به خیر اولین پست وبلاگیام. و برای اینکه زیاد هم سالگشت مایوسانهای نباشد، همین الان بلند شدم و دیوان حافظ آوردم تا برای خودم فال بگیرم. و این شد ؛
درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
به پیش آینه دل هر آنچه میدارم به جز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
|