|
فرصت جام شرر بار به غفلت، اگر زود به سر شد دیوانه شدیم و هوس جام دگر شد
از منزلت نام تو گر گشت رخ زرد پدیدار از ترس نبودش شرم نفسم بود ز بحبوحه دیدار
سرمست اگر غفلت مستانه زد و مصلحت از یاد ببردیم یک دم می جانانه به جز مصلحت یار نخوردیم
دیوانه اگر یافت مرا منطق درویش ما رنج خود و زحمت بیگانه نبردیم
نادیده بجویندش و ناکام ز کامش خوانند روحانی و شیخند که پنهان به کتابش دانند
حرف دار و سر منصور که آمد در کار پرده افتاد که چون مدعیانش مانند
کذب است که روحانی و پیر و شیخ و ساقی از لطف همان گوشهی میخانه که خفتند، رسیدند
در مسلک ما عاقبت عشق چنان بود بسیار علیها که به محراب شهادت نرسیدند
پینوشت : عکس و شعر از خودم.
|