گر نروم نیستم

< >

مسلک

دوشنبه ۲۲ اسفند ۸۴

3


فرصت جام شرر بار به غفلت، اگر زود به سر شد
دیوانه شدیم و هوس جام دگر شد

از منزلت نام تو گر گشت رخ زرد پدیدار
از ترس نبودش
شرم نفسم بود ز بحبوحه دیدار

سرمست اگر غفلت مستانه زد و مصلحت از یاد ببردیم
یک دم می جانانه به جز مصلحت یار نخوردیم

دیوانه اگر یافت مرا منطق درویش
ما رنج خود و زحمت بیگانه نبردیم

نادیده بجویندش و ناکام ز کامش خوانند
روحانی و شیخند که پنهان به کتابش دانند

حرف دار و سر منصور که آمد در کار
پرده افتاد که چون مدعیانش مانند

کذب است که روحانی و پیر و شیخ و ساقی
از لطف همان گوشه‌ی میخانه که خفتند، رسیدند

در مسلک ما عاقبت عشق چنان بود
بسیار علی‌ها که به محراب شهادت نرسیدند

پی‌نوشت : عکس و شعر از خودم.

 







 


امید محدث شعر خيلي زيبا بود .... حرف دار و سر منصور که آمد در کار پرده افتاد که چون مدعیانش مانند کمي نگرانم کردي ... ۲۳/۱۲/۸۴

امير حسين حال خونين دلان که گويد باز وز فلک خون و خم که جويد باز شرمش از چشم مي پرستان باد نرگس مست اگر برويد باز جزفلاتون خم نشين شراب سر حکمت به ما که گويد باز هر که چون لاله کاسه گردان شد زين جفا رخ به خون بشود باز نگشايد دلم چو غنچه اگر ساغري از لبش نبويد باز بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موي تا نمويد باز «اين باسه پست قبليت بود» راستي به اين فکر کردي که به اون مامورها چي گفته بودند که داشتن اونجوري رفتار مي کردند ؟ خوب اون روز پارک دانشجو وحشتناک بود منم از خودم شرمنده شده بودم که فقط نظاره گر بودم و قادر نبودم هيچ کاري انجام بدم ۲۲/۱۲/۸۴

امير حسين ما آزموده ايم درين شهربخت خويش بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش ازبس كه دست مي گزم وآه مي كشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش دوشم زبلبلي چه خوش آمد كه مي سرود گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش كاي دل تو شاد باش كه آن ديار تند خو بسيار تند روي نشيند ز بخت خويش خواهي كه سخت سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش وقت است كز فراق تو و سوز اندرون آتش در افكنم به همه رخت وپخت خويش اي حافظ از مراد ميسر شدي مدام جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش ۲۲/۱۲/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64