گر نروم نیستم

< >

قصه واقعی بود

یکشنبه ۱۷ تیر ۸۶

ولی این قصه واقعی بود. سربازی که رئیس پادگان مجبورش کرد به خاطر تخلفی که کرده بود، از شب تا صبح طول حیاط رو پا بکوبه و به چند تا آفتابه که ته حیاط چیده بودن سلام نظامی بده. سربازی که این‌قدر این پاکوبیدن و احترام نظامی براش گرون تموم شد که صبح فردا خودش رو کشت. این قصه واقعی بود. قصه‌ای که نفهمیدم چرا، تو بهش خندیدی.


 
Home Powered by Movable type 2.64