با گاری سفید ...

بایگانی ماهیانه "January 2006"

با گاری سفید ...

پنجشنبه ۶ بهمن ۸۴

4
اتومبیل نداشت. اما یک گاری سفید داشت، رنگ برف، پر از بستنی های وانیلی و شکلاتی و شاتوتی و میوه‌ای. گاری‌اش را هل داده بود راسته یک خیابان یک طرفه و بی‌خیال، داشت ورود ممنوع می‌رفت. ککش هم نمی‌گزید... ادامه ...

شب روشنم

پنجشنبه ۲۹ دی ۸۴

5
دیشب بود. وسط این همه گرفتاری و درس و مشغله، یک شب تا صبح نشستم و با تمام توانم برای هزارمین بار «شب‌های سپید» داستایوفسکی را از بر خواندم. دیشب بود، به قول آغاز همان قصه رویایی؛ «شبی که... ادامه ...

فرهنگ شکم‌بارگی

چهارشنبه ۲۸ دی ۸۴

5
زمانی که در مسکو زندگی می‌کردم، همسایه‌ای داغستانی داشتیم به نام «اوزلیپاد» که هر وقت فرصتی می‌شد و به ایران می‌آمدیم، برایش یک سوغاتی وطنی می‌بردیم. یک بار گز بردیم، یک بار باقلوا، یک بار پسته خندان و خلاصه... ادامه ...

چتر داشتن یا نداشتن و سه سالگی شرح

دوشنبه ۱۹ دی ۸۴

14
  خیلی پیش‌ترها، وقتی که هنوز سنم را می‌توانستم با انگشتان یک دست حساب کنم، فکر می‌کردم که چتر یک وسیله اشرافی‌ست و فقط متمول‌ها و ثروتمندان هستند که چتر دارند. توی خیابان هم همیشه در دلم، به آنها که... ادامه ...
Home

Powered by Movable type 2.64