|
با گاری سفید ...
|
بایگانی ماهیانه "January 2006" |
|
با گاری سفید ... |
|
|
|
اتومبیل نداشت. اما یک گاری سفید داشت، رنگ برف، پر از بستنی های وانیلی و شکلاتی و شاتوتی و میوهای. گاریاش را هل داده بود راسته یک خیابان یک طرفه و بیخیال، داشت ورود ممنوع میرفت. ککش هم نمیگزید...
ادامه ...
|
|
شب روشنم |
|
|
|
دیشب بود. وسط این همه گرفتاری و درس و مشغله، یک شب تا صبح نشستم و با تمام توانم برای هزارمین بار «شبهای سپید» داستایوفسکی را از بر خواندم. دیشب بود، به قول آغاز همان قصه رویایی؛ «شبی که...
ادامه ...
|
|
فرهنگ شکمبارگی |
|
|
|
زمانی که در مسکو زندگی میکردم، همسایهای داغستانی داشتیم به نام «اوزلیپاد» که هر وقت فرصتی میشد و به ایران میآمدیم، برایش یک سوغاتی وطنی میبردیم. یک بار گز بردیم، یک بار باقلوا، یک بار پسته خندان و خلاصه...
ادامه ...
|
|
چتر داشتن یا نداشتن و سه سالگی شرح |
|
|
|
خیلی پیشترها، وقتی که هنوز سنم را میتوانستم با انگشتان یک دست حساب کنم، فکر میکردم که چتر یک وسیله اشرافیست و فقط متمولها و ثروتمندان هستند که چتر دارند. توی خیابان هم همیشه در دلم، به آنها که...
ادامه ...
|
|
Home |
Powered
by Movable type 2.64
|