ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

خستگی

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۴

3

چقدر سرم درد می کند. همین الان که این واژه ها را می نویسم، انگار زندگی از جلوی چشمم رژه می رود. ببخشید که شرقیان هنوز نو نشده. فقط تقصیر من است و دلیلش هم این است که من هم گاهی مثل همه شما دلم به کار نمی رود. پروژه های دانشگاه مانده و خیلی ها منتظرند تا خیلی کارها را تحویلشان بدهم. همه منتظرند. همه منتظریم. دلم شهوت می خواهد. انگار صد سال است که بوی زن به مشامم نخورده است. دلم بی خیالی می خواهد. بیشتر از ۲۰ دقیقه است که آن لاین نشسته و به این عکس نگاه می کنم. دلم می خواهد شرح نبود. شرقیان نبود. دانشگاه نبود. کار نبود. مادر نبود. پدر نبود. به جای همه اینها خواب بود. مزخرف می گویم. قول می دهم به چرخه برگردم. چند ساعت دیگر.

سرزمین آفتاب دیگر وبلاگ نمی نویسد. کاملیا وبلاگش یک ساله شده.

 







 


ديار ///لام . لطفا برای آزادی لطفی تلاش کنيد. http://www.petitionspot.com/petitions/mojtabalotfi ممنون ۲۶/۲/۸۴

سارا گاهي پيش مي آيد آدم دلش براي چيزهاي که هيچوقت تصورش رانمي کند تنگ شود... ! همه ما گاهي دلمون مي گيره.. و دلمون تنگ ميشه..! مي گذرد.. همه اين دلتنيگيها..! ۲۶/۲/۸۴

زهره سلام شما ديگر چرا؟ واقعا تعجب کردم ( دلم شهوت می خواهد. انگار صد سال است که بوی زن به مشامم نخورده است.) شما که .... ۲۶/۲/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64