|
|
< > | |||
|
|
|||
|
این روزها فشار زیادی را دارم تحمل میکنم. وسط امتحانات دانشگاه هستم، ناچارم گاهی سر کار درس بخوانم، به چند نفر قول دادهام برای انجام کارهای مختلف و از طرف آنها هم مرتب متحمل فشار میشوم. خلاصه به قول خودمونی دهانم دارد سرویس میشود. چهارشنبه در حالی که داشتم مطابق هر روز کنار لیست کارهای انجام نداده تیک میزدم و به روزش میکردم، یهو هوس شیرینی دانمارکی به سرم زد. یک آقای پایداری داریم توی شرکت که چای میآورد برایمان و خیلی هم بچه باحالی است. فرستادمش دنبال شیرینی و تصمیم گرفتم حالا که خودم هوس شیرینی کردهام، دهان باقی همکارها هم شیرین بشود. خلاصه شیرینی رسید و همه بچههای شرکت میل کردند. و از آن به بعد سیل تلفن بود که به طرفم سرازیر میشد. همه میخواستند بدانند که شیرینی به چه واسطه بوده است. همه هم بیمقدمه میگفتند ؛ «آقا مبارک باشد. خبریه انشاءالله ؟!!» برای اولی توضیح میدادم، دومی از راه میرسید. آمده بودم صواب کنم و داشتم کباب میشدم. یک حاجآقایی داریم توی امورمالی که این یکی بی توجه به توضیحات من نزدیک به ۱ ساعت برایم حرف زد که زن میخواهی بگیری، از فلان جا بگیر. زن خوشگل نگیر. از خانواده پرجمعیت نگیر. زن قانع بگیر. خلاصه چشمتان روی بد نیاورد. هرچه گفتم بابا جان، پدر من، هیچ خبری نیست. آن بنده خدا هم میگذاشت به حساب این که رویم نمیشود حقیقت را بگویم. و در نهایت بعد از یک ساعت از او اصرار و از من انکار، دستی به پشتم زد و گفت ؛ «حالا اسمش چیه ناقلا ؟!!» |
||||