قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

< >

شیرینی خریدم برای شیرینی کام اما ...

جمعه ۲ تیر ۸۵

2

این روزها فشار زیادی را دارم تحمل می‌کنم. وسط امتحانات دانشگاه هستم، ناچارم گاهی سر کار درس بخوانم، به چند نفر قول داده‌ام برای انجام کارهای مختلف و از طرف آن‌ها هم مرتب متحمل فشار می‌شوم. خلاصه به قول خودمونی دهانم دارد سرویس می‌شود. چهارشنبه در حالی که داشتم مطابق هر روز کنار لیست کارهای انجام نداده تیک می‌زدم و به روزش می‌کردم، یهو هوس شیرینی دانمارکی به سرم زد. یک آقای پایداری داریم توی شرکت که چای می‌آورد برایمان و خیلی هم بچه باحالی است. فرستادمش دنبال شیرینی و تصمیم گرفتم حالا که خودم هوس شیرینی کرده‌ام، دهان باقی همکارها هم شیرین بشود. خلاصه شیرینی رسید و همه بچه‌های شرکت میل کردند. و از آن به بعد سیل تلفن بود که به طرفم سرازیر می‌شد. همه می‌خواستند بدانند که شیرینی به چه واسطه بوده است. همه هم بی‌مقدمه می‌گفتند ؛ «آقا مبارک باشد. خبریه انشاءالله ؟!!» برای اولی توضیح می‌دادم، دومی از راه می‌رسید. آمده بودم صواب کنم و داشتم کباب می‌شدم. یک حاج‌آقایی داریم توی امورمالی که این یکی بی توجه به توضیحات من نزدیک به ۱ ساعت برایم حرف زد که زن می‌خواهی بگیری، از فلان جا بگیر. زن خوشگل نگیر. از خانواده پرجمعیت نگیر. زن قانع بگیر. خلاصه چشمتان روی بد نیاورد. هرچه گفتم بابا جان، پدر من، هیچ خبری نیست. آن بنده خدا هم می‌گذاشت به حساب این که رویم نمی‌شود حقیقت را بگویم. و در نهایت بعد از یک ساعت از او اصرار و از من انکار، دستی به پشتم زد و گفت ؛ «حالا اسمش چیه ناقلا ؟!!»

«ايراني تو با غيرتي،‌با هوشي، مهرباني، مهمان نوازي، با استعدادي، خلاقي، درستكار و راستگويي، تميزي، پاكي، ساده‌اي، باصفايي، با فرهنگي، نمونه‌اي در جهان، آخر انساني، دستپختت حرف ندارد، راه رفتنت توپ است، آخر مرام و معرفتي، آخر بلند نظري...» علی قدیمی با زبان خودش، یکی از خصوصیات احمقانه ایرانی‌ها را به چالش کشیده است. البته جواب واضحی هم دارد. ملتی که چیزی برای رو کردن ندارد، ناچار است افتخارات گذشته‌اش را مرتب یادآوری کند و اگر هم افتخاری نبود، افتخار بسازد.

پارسال این روزها، روزهای انتخابات بود. فردا قرار است احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور شود. در همین ساعت‌ها یک برنامه سیاسی از پیش تایین شده در حال پیاده شدن است. آدم‌هایی مرتب در گوش هم حرف می‌زنند و عده‌ای هم خوابیده‌اند تا فردا بیاید. یادش به خیر این کارتون قشنگ کیوان زرگری که برای تحریمی‌ها کشیده بودش.

«عضو هيات رييسه فراكسيون اكثريت مجلس شوراي اسلامي، از انتخاب "محمد مايلي كهن " به عنوان جانشين "محمد دادكان" در راس فدارسيون فوتبال جمهوري اسلامي ايران خبر داد.» وقتی این خبر را خواندم، یخ کردم. این‌طوری بگویم که آن‌طور که من مایلی‌کهن را می‌شناسم، خدا به داد فوتبال مملکت برسد.

«دختر برانکو ايوانکوويچ‌ که‌ قاعدتاً‌ به‌ واسطه‌ حضور پدرش‌ بر روى‌ نيمکت‌ تيم‌ملى‌ ايران‌ بايد با حساسيت‌ خاصى‌ ديدارهاى‌ ما را پيگيرى‌ کند بى‌خيال‌ مسابقه‌ بود و قصد داشت‌ با بليت‌هاى‌ اهدايى‌ از سوى‌ برانکو کاسبى‌ کند.» البته قبل از این‌که فحش و ناسزا را نثار هفت جد برانکو کنید، توجه داشته باشید که این خبر را خبر ورزشی منتشر کرده است که استاد بلامنازع چاخان و خالی‌بندی برای تیراژ بیش‌تر است.

«امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من   برگرداند.» نامه سرگشاده همسر مهرداد قاسم‌فر (روزنامه نگار دربند) برای رئیس جمهور.

«سردبير خبرگزاري زنان ايران از انتشار اولين مجله الكترونيكي زنان توسط اين خبرگزاري خبر داد.» واقعا کسی که این‌ها را گفته، تا حالا نمونه های مشابه را ندیده است ؟!!

اگر مسابقات تیم ملی فوتبال ایران از تلویزیون به صورت مستقیم دیده باشید، بارها می‌شد که وسط پخش بازی تصاویر تکراری از چهره مربیان و یا تکرار تصاویر مربوط به گل‌ها بخش شود که به سادگی می‌شود فهمید، دوربین تلویزیونی مشغول به تصویر کشیدن تماشاچیان تیم ایران و گاها تیم مقابل است. این چند عکس را (+  +  +  +  +  +  +  +  +  +) ببینید تا متوجه بشوید که چرا چنین محدودیت‌هایی را صدا و سیما در نظر می‌گیرد. این هم یک سری بسیار کامل از تصاویر هوادان تیم ملی فوتبال ایران.

رفته بودم با آقای پدر که حوله پالتویی بخریم. یک تبلیغی چسبانده بودند به بسته‌بندی حوله که نظرم جالب آمد. آپلودش کردم که شما هم ببینیدش. نام شرکت تولیدی حوله، پگاه است. شما را به خدا ببینید که انگلیسی‌اش را چه‌طور نوشته‌اند. دیگر این‌که یک عکس عروس و داماد گوشه تبلیغ گذاشته‌اند که هرچه فکر کردم ربط‌‌اش را نفهمیدم. زیرش هم نوشته‌اند ؛ «پالتویی پگاه» که اگر کسی معنی کلمه Towel را نداند، قطعا فکر می‌کند با یک تولیدی پالتو و بارانی سر و کار دارد. سمت راست هم نام ایران و تبریز را کنار هم گذاشته‌اند، و دو تا قلب درهم فرو رفته هم چسبانده‌اند به آن که باز هم متوجه منظور طراح نشدم. در مجموع هم این کارت آدم را یاد همه چیز می‌اندازد جز حوله. خلاصه  ۵ جمله و دو تا تصویر در این کاغذ هست که ۵ تا غلط در آن‌ها می‌‌شود پیدا کرد.

عکس ۱ : یک ملاقات نابرابر !

عکس ۲ : بچه‌گی آدم‌های معروف. چه معصومیتی توی چهره‌شان بوده که امروز هیچ نشانه‌ای از آن باقی نمانده است.

عکس ۳ : یک گفت‌وگوی مفرح.

عکس ۴ : علی دایی و پدرخوانده.

عکس ۵ : هنر انگشتانه. (خیلی نیناش است)

عکس ۶ : بازهم جام‌جهانی و دیدنی‌هایش (+  +  +).

عکس ۷ : آب‌تنی در جوی آب.

عکس ۸ : دادکان رفت.

عکس ۹ : خیلی عکس توی این روزنوشت لینک کردم. اما اگر هیچ کدام را ندیدید، حتما این سری عکس‌ها را ببینید.

معرفی وبلاگ : تا به حال وبلاگ «کتاب‌چه کارتون آیناز» را دیده‌اید ؟!! وبلاگ خیلی قشنگی‌ست شامل آثار هنري مهناز یزدانی، انيماتور و كارتونيست. کارهای خیلی قشنگی هم دارد. مثلن پست آخرش را راجع به تیم ملی فوتبال ببینید.

کاریکاتور ۱ : چهره دکتر شریعتی، اثر حسین صافی.

کاریکاتور ۲ : کاریکاتور دکتر یونس شکرخواه به قلم هادی حیدری به مناسبت پنجاهمین سالگرد تولدش.

فلش : بی سر و ته.

 







 


دوست این روزها فشار زیادی را دارم تحمل می‌کنم ۳۰/۵/۸۹

هدا دوباره کلي با هم چيز . ۲۲/۴/۸۵

 
Home Powered by Movable type 2.64