|
|
< > | |
تکان نمیتواند بخورد. حتی رمق ندارد که ناله کند.چفت و بست میلههای دور تنش را اگر باز کنند، مثل یک لخته گوشت پهن میشود روی زمین. انگار حواسش جای دیگریست. خیلی سعی کردم تا متوجه شوم به چه چیزی با این دقت نگاه میکند اما نتوانستم. خیلی دلم میخواست برایم بگوید یک عمر استوار بودن به یک تکه آهن چه لطفی دارد. خیلی دوست داشتم از زبانش بشنوم چگونه از صبح تا شب خیره میشود به جایی که هیچ کجا نیست. |
||