|
|
< > | |
یک گوشه پر رفت و آمد میدان هفت تیر، در بغل مادرش لمیده بود و نمیدانم به کجا، ولی خیره خیره نگاه میکرد. که عابری بگذرد و دلش به رحم بیاید و اسکناس پارهای یا سکه بیارزشی را درون کاسه بیندازد. دخترک آنقدر محو تماشا بود که دوربین من را ندید که بالای سرش گرفته بودم. |
||